اولین رسانه تخصصی و تفریحی برای مادران

پیج اینستاگرام : _madare_shad@

... تا اینکه مادر شدم

1399/11/6 14:15
نویسنده : مهرنوش ذبیحی
301 بازدید
اشتراک گذاری

🧚‍♀️🤰🤱
☘️
- چند سال پیش ، در یک روز گرم تابستان در سواحل فلوریدا، پسر کوچکی با عجله لباسهاش رو در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی رو دید که به سوی پسرش شنا می کرد.

مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش رو صدا زد . پسرش سرش رو برگردوند ولی دیگه دیر شده بود.

تمساح با یک چرخش پاهای کودک رو گرفت تا زیر آب بکشه، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش رو گرفت. تمساح پسر رو با قدرت می کشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها بشه.مردی که در حال عبور از اون حوالی بود ، صدای فریاد مادر رو شنید، به طرف اونها دوید و با چوبی محکم بر سر تمساح زد و اون رو فراری داد.

پسر رو سریع به بیمارستان رسوندن. دو ماه گذشت تا پسر بهبود پیدا کنه.

پاهای پسر با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مونده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد ازش خواست تا جای زخمهاش رو نشون بده. پسر شلوارش رو کنار زد و با ناراحتی زخمها رو نشون داد ، سپس با غرور بازوهاش رو نشون داد و گفت :

” این زخمها رو دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند”

... تا اینکه مادر شدم
... تا اینکه مادر شدم
پسندها (1)

نظرات (0)